بزن بارون که دلگیرم  دارم این گوشه می میرم  بزن بارون که دلگیرم  دیگه آروم نمی گیرم  حالا که خسته و تنهام   حالا که اون دیگه رفته   می فهمم تازه این درد و   چقدر تنها شدن سخته  بزن بارون که عشق اون   هنوز توی نفس هامه   دلیل گریه های من  بلور سرد اشکامه ببار شاد که برگرده تو قلبیه که پر از درده   ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده


¿داستان کوتاه شماره ی 2
دوشنبه 9 آذر 1388

یه جایی  رو کره ی زمین. تو یه قاره ای . تو یه کشوری تو یه شهری تو یه  محلی ای  تو یه خیابونی .تو یه کوچه ای

یه خونه ای  بود. یه دخترکی تو این خونه با خانوادش زندگی می کرد. دخترک قصه ما دیگه سن و سالش به دبیرستانی رسیده بود. که یه روز یه همسلیه ی جدید اومد خونه بقلیشون.

اونا به جای دختر یه پسر داشتن. دخترک لحظه ی اول که از پشت پنجره داشت امار میگرفت.

احساس کرد پسرک بد جور به دلش نشسته. از قضا دیگه خواب و خواراک دختر شده بود دمه پنجره نشستن و دید زدن پسرک.

یه روز صبح که دخترک داشت میرفت مدرسه. در خونه بغلی باز شد و پسرک اومد بیرون

یه لحظه اون دو تا چشم تو چشم شدن. دخترک از ترسو خجالت نگاهشو دزدید و به راه افتاد.

اما از اون صبح به بعد دیگه دل تو دل دخترک نبود. همش فیافه ی پسره جلو چشماش بود.

قد بلند. چشم و ابرو مشکی....

همش تو راه خونه به مدرسه ارزو می کرد یه بار دگه پسر همسایه بیاد بیرون تا دخترک ببینش.

بالاخره انتظار به سر رسید بعد 5 روز دوباره جلوی هم قرار گرفتن. این دفع انگار دخترک به مراد دلش رسیده بود. بعد اینکه از کوچه گذشت . دید یکی داره پشت سرش دنبالش میاد.از سرعت راه رفتنش کم کرد.تا ببینه اون شخص کیه؟( البته سوتفاهم نشه این کار دخترک فقط یه کنجکاوی بود. نه  چیز دیگه)

دید پسرک اومد کنارش گفت:سلام

دخترک بی اختیار جواب داد:سلام

پسرک: شما خونه کناری ما زندگی می کنید؟

دخترک: بله چطور؟

پسرک:ما همسایه جدیدتون هستیم . چند روز اومدیم.

دخترک تو دلش گفت: امارتو دارم. 6 روز اومدین. خودش خندش گرفت.

پسرک از خنده ی شیطنت امیز دخترک خندید. از همین خنده تو دل دختر بذر امیدی جوونه زد. ولی هنوز به هدفش نرسیده بود. هنوز اسم پسرک رو نمی دونست. تو دفتر خاطراتش اسمشو گذاشته بود امید من .

احساس می کرد وجود پسرک مثه امید واسش به زندگی.

خلاصه یه ماهی گذشت و صحبتای این دو نفر در همین حد سلام و مختصر بود.

تا اینکه یه روز هر چی دخترک دید زد پسرک نیومد بیرون. دخترک با دل خوری و بی حوصله رفت.

پیش خودش می گفت:نیومد که نیومد. اصلا مگه  قرار گذاشته بوده که هر روز بیاد. ولی بازم طاقت نمی یورد و می گفت: بی معرفت چرا نیومدی؟ قرار گذاشت اگه فردا دیدش اهمیت نده و رد بشه.

فردا شد. دخترک بدون دید زدن زد بیرون از خونه.

تنها از کوچه گذشت که دید یکی از پشت سرش می گه: یه روز نیومدم. حالا دیگه تنها تنها؟

دخترک قولشو یادش رفت وگفت: تو نیومدی بی معرفت!

پسرک خندش گرفت. دخترکم همین طور.

چون حالا دیگه جفتشون سه کرده بودن تو دلشون چی می گذره.

خلاصه دیگه شماره  دادن و تپشای قباشون تو اولین تماس تلفنی.

پسرک اسمش میلاد بود. دخترکم گفت : اسم منم سحر

اولین تماسشون پر از خند و عشق بود. مدتها  می گذشت و چون دخترک به همون امید عادت کرده بود تو دفتر خاطراتش خاطره هاشو با اسم امید می نوشت.

هر روز مسیر مدرسه رو با هم  میرفتن( یعنی پسر غیرتی بود می رفته کسی به دوست دخترش تیکه نندازه)

هر روزوابستگی شون بیشتر از قبل می شد. قول و قراراشون بزرگ تر. عهدشون محکم تر.

تا که یه روز قرار بود دخترک یه شعری رو خیلی دوست داشت واسه پسرک بنویسه وببره

گذاست بین دفترخاطراتش. داد به پسر که شعرو بخونه که به دلیل عوامل کنجکاو و راداری مجبور شدن از هم جدا بشن. دفتر موند دست پسر. پسرک با عشق و شوق صفحه ی اول رو باز کرد.

دنیا داشت دور سرش می چرخید. .باور نمی کردک نوشته بود (امید من) دیگه  ادامشو نخوند.

احساس می کرد بهش خیانت شده. تو عشق بهش جفا شده

فردا بعد اینکه بی مقدمه کلی دخترو تیکه بارون کرد گفت دیگه به من زنگ نزن

دخترک  هر چی توضیح داد و خواست که ادامشو بخونه تا ببینه این اسمیه که دختر روش گذاشته قبول نکرد.

چند روز گذشت و تلاش دختر واسه قانع کردن پسرک بی فایده بود.

دخترک دل سرد شد.  پسرک تصمیم گرفت یه صحبتی با دخترک داشته باشه شاید زود قضاوت کرده.

یه روز سر و حال رفت تا تو راه با دخترک صحبت کنه. اما دخترک دیگه خیلی سرد شد بود. دلش گرفته بود. با تندی برخورد کرد کلی ام حال پسرک رو گرفت.گلایی که پسرک براش اورده بودم انداخت تو کوچه.

این دفعه پسرک حالش گرفته شد. دلش گرفت. سرد شد.شبا و روزا گذشتن هنوز تو اون خونه دخترک و خونه بغلی پسرک زندگی می کردن.

با این تفاوت که جفتشون از هم ناراحت بودن. دلشون از هم گرفته بود. ولی هنوز با یاد و خاطرات هم زندگی می کردن.

هنوزم صبح دخترک می رفت مدرسه اما تنها. دیگه اس ام اسی  نبود. زنگی نبود. فقط خاطرات مونده بود و دو تا دل پر کینه.

هنوز تو اون کوچه همون خانه ها بودن. اون کوچه تو اون خیابون بود. اون خیابون تو اون محله بود اون محله تو اونشهر بود اون شهر تو اون کشور بود اون کشور تو اون قاره و اون قاره روی کره ی زمین.

اما همه ی این بودنا تو چشای  اون دو نفر نابود بود.

نتیجه گیری:

1-     امار گرفتن کار خوبی نیست. امار نگیرید.

2-     همه چی با یه سلام نا قابل شروع میشه. خودتونو تو دردسر نندازید.

3-     زود قضاوت نکنید. همیشه حرفای طرف مقابلم بشنوید .شاید یه جایی اشتباه می کردید

بعد نتیجه گیری کنید.

4-واسه کسی که میاد پیشتون واسه اشتی طاقچه  بالا نذارید شاید اخرین شانس با هم بودن باشه.

5- عمرامون خیلی کوتاهه سعی کنیم حتی اگر خیلی از کسی ناراحتیم تو دلمون و پیش خدامون حلالش کنیم.

6-تو روحه نویسندم فحش ندید اگه خسته شدید ببخشیدش. ایشاا... دفعه بعد جبران می کنه.

7- همیشه یه طوری بر خورد کنید که سهم شما یه عمر با خاطره ها زندگی کردن و تاسف خوردن نباشه.

8- و در اخر

                من در بهشت دوستی با دوستان می زیستم

                اینجا چه تنها مانده ام من اهل اینجا نیستم

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر 1388 و ساعت 11:03 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿از خودم به خودم نزدیک تر
پنجشنبه 5 آذر 1388

تا حالا شده به حسه بیهودگی برسی؟ اخ که ادم چه حالی داره تو اون مدت!

وقتی که دیگه هیچی تو دنیا واسه ادم ارزشی نداره. همه چیز جلوی چشم

ادم به پوچی می رسه. به قول شاعر گفتی:

 

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر

 

موقعی که هیچ بنی بشری نمی تونه تسکین ادم باشه. حتی عزیز ترین نزدیکامون

درای  امید پیش چشممون بسته به نظر می رسه

نا امید. سرد و خسته کنار اتاق به  انتظار تقدیریم. فراری از گذشته. حالمونم که

به بی هدفی داره میگذره.

همون موقع هستش که کسی رو که انتظارشو نداریم . میاد و میشه . مرهم دردامون

تسکین روح  خسته و جسم سردمون.

تو یه لحظه تمام درای بسته ی ذهنمون باز میشه. دنیامون پر امید میشه.

اون یه نفر حتی یه گوشه چشم کردنشم یه دنیاست

چقدر بی دریغ کمکمون میکنه

چقدر خالصانه و دوستانه دستای پر گناهمونو میگیره

اون یه نفر واسه منی که سیر شده بودم از دنیا:

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بود.

عاشقونه دوست دارم خدای من.

بخاطر همه ی عشق و لطفی که نسبت بهم داری و

گاهی نا شکری می کنم.

می پرستمت با تمام وجود

با وجودت وجودم پر غوغاســـــــــــــــــــــــــــــــــت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388 و ساعت 08:01 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿ای دوست
دوشنبه 2 آذر 1388

منم سر گشته ی حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

ولی نا ساز شوق وصل کویت     

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در اتش خانه کرده

میانه شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

دلا تا کی اسیر یاد یاری

ز هجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

چو مجنون پریشان روزگاری

پریشانم پریشان روزگارم

من ان سر گشته ی هجر نگارم

کنون عمریست به امید وصلش

درون سینه اسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

نمی داند دلی نا شاد دارم

درون کوهسار سینه ی خود

هزاران کشته چون فرهاد دارد

چرا  ای نازنینم بی وفایی؟

چرا اشفته کردی روزگارم؟

عزیزم دارد این دل هم خدایی

عزیزم دارد این دل هم خدایی

عزیزم دارد این دل هم خدایی

عزیزم دارد این دل هم خدایی

 

 خیلی حالم گرفتس.  حس حرف زدن ندارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1388 و ساعت 07:15 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿خیلی دلم گرفته
دوشنبه 2 آذر 1388

خدا نمی رسه مرگ من

عشقم خواب من بیدارم

راز عشقم شده افسانه

مثال لیلی و مجنونم

چرا رفتی گل نازم

شدی رفیق نیمه راهم

تو غروب دلداگی ها

سیه پوشتم گل نازم

خدا بگو چه گناهم بود

عذابش مرگ یارم بود؟

بسوزم تو اتیش دنیا

بگو ببینم این حقم بود؟

می سوزم اخه تنها بود

تو غم دنیا دلش دریا بود

تنهـــــــــــا بود

 

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1388 و ساعت 07:13 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿یه حرف کوتاه واسه اشنایی بیشتر
جمعه 29 آبان 1388

به نام  خدای مهر و ماه

 

 

سلام  دوستانی که ما رو قابل میدونن و قدم رنج می کنن. کلبه ی درویشی ما.

خیر مقدم می گم.

سبزی حضورتون رو از پشت صفحه مانیتور حس می کنم.

خوشحالم که واسه دست نوشته هام نظر می ذارین.

بیشتر خوشحال می شم می بینم مشق شبای من دوستای  خواننده ی خوبی پیدا کرده.

به قول معروف گفتنی : حرفی که از دل بر اید بر دل نشیند.

 

یکی از دوستای خوبمون چند وقت پیش بهم گفت: باید تو کارت عشق داشته باشی

حتی اگه کبریت فروش باشی عشق که بذاری یه روزی تاجر کبریت میشی.

حرفش تا مغز استخوون بدنم تاثیر  گذاشت.

من و سکوت تصمیم گرفتیم با اسم مستعار بنویسیم تا همه ی حرفامون بی الایش و ساده باشه.

سکوتم میاد ولی دیر به دیر چون سرش بد شلوغه.  تند تند بیاید پیش ما  من مهمون و مهمونی رفتن

 و خیلی دوست دارم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 29 آبان 1388 و ساعت 11:59 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿تولدت مبارک رفیق
جمعه 29 آبان 1388

دوباره پاییز فصل تولد تو

دوباره  دل اسیره به یاد رفتن تو

میگیره دل بهونه ای داد از زمونه

ای داد از زمونه

بگو بگو بگو اوازم کو؟

پر پروازم کو؟

بگو بگو بگو چرا فردامون رفت؟

شبای مهتابم کو؟

بگو چرا رفتی و نموندی تا من

اروم اروم سامون بگیرم

اروم اروم با عشقت بتونم جون بگیرم

به انتظار امروز

تو این خزون غم ساز

غرورمو می شکنم تا با تو باشم

هنوز

روز تولد تو سکوتمو می شکنم

می خوام صداتو بشنوم

دوباره روز میلاد تو

دل من هنوز یاد تو

می دونم بینمون فاصلس

رو لبام ولی فریاد تو

ولی دریغ و افسوس از این

خیال واحی یه  روز بشه دوباره

که باز من و بخواهی

نه از نگات می فهمم

که سرد و بی قراری

دیگه عشقی به من نداری

 

 تقدیم به برو بچه هایی که تولدشون ماه پاییز ار جمله: رفیق فابریکای خودم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 29 آبان 1388 و ساعت 12:33 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic